تبليغاتX
ღ♥ღدختر رویاهاღ♥ღ

ღ♥ღدختر رویاهاღ♥ღ

بوی یوسف میدهد پیراهنت

پیر کنعانم برای دیدنت



دلم می خواست سایه سار مسافر خسته ای باشم
که دمی زیر سایه ام بیاسایی.
دلم می خواست پر پرواز پرنده ای باشم
که تا اوج با تو پرواز کنم.
دلم می خواست خاطره ای باشم
شیرین در گوشه ی ذهنت
شاید با تبسمی مرا به یاد آوری.
دلم می خواست هر جا که باشم
با تو باشم حتی برای لحظه ای

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت21:52توسط رویا | |

 مثل كبريت كشيدن در باد ... ديدنت دشوار است ، من كه به معجزه ي عشق ايمان دارم .

 مي كشم آخرين دانه ي كبريتم را در باد ...

 هرچه باداباد!


+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت13:25توسط رویا | |


 گفت :دیوونه ای!

 فقط به چشمهاش نگاه کردم...پر بود، شاید از شادی...ولی نه، از یه حس مبهم...

 گفت :باورم نمیشه

 کودکانه پرسیدم: چی رو؟ و زل زدم تو چشمهاش تا شاید حس مبهمش رو بشناسم

 گفت: این که پیش منی رو باورم نمیشه!

 چشمهاش پر بود!

 انقدر پر که از ترس می بستشون، شاید از ترس اینکه همه ی عشقش بریزه بیرون

 شاید از ترس اینکه این لحظه ها تموم بشه می خواستیم حفظشون کنیم

 حفظ کنیم این ثانیه های با هم بودن رو...

 چشمهام رو بستم و سرم رو گذاشتم رو شونه اش

 فهمیدم این حسا،این لحظه ها دیدنی نیست...


 گفت :چرا تو؟

 گفتم: چرا نه؟

 گفت :تو خوبی دیوونه !

 و من پر شدم ... پر شدم از دیوونه گفتنش ...

 نمی دونست که هر بار میگه عزیزم ، پر می کشم ...

 نمی دونست که هر بار میگه تنهات نمیذارم صد بار صداش تکرار میشه تو گوشم...

 نمی دونست وقتی تو اس ام اس می نویسه خوبی گلم؟ صفحه ی گوشی رو بوسه بارون می کنم...

 نمی دونست اس ام اس هاشو رو هزار بار می خونم...


 



دل من همون دختر بچه ی تنهاست که روزی آدمک چوبی ساخت


دل به اون بستو ازش عشقی بزرگ ساخت و زندگیشو باخت


پایشو از چوبای صندلی دلم زدم، سرخی لباشو از گلهای باغ


گوشاش از گوشه ی قلبم، چشماشو ساخته بودم من از چراغ


از تو گلدون صداقت پاهاشو با گلهای رازقی ساختم


قلبمو وای که چه آسون به نگاهاش آره باختم


دیر دونستم، زود دلم سپرده شد به دست باد


اما حیف یادم نبود که آدمک دلم میخواد


آدمک دلش از آهن شد و خیلی زود منو گذاشتو رفت


تقصیر دستام بودش، دلی نساخته دلمو بستش و رفت


حالا اون رفته و من خسته نشستم روی نیمکتای زرد


همه ی اجاقا روشنن ولی دستای من که مونده سرد


خدایا خودت منو بکش که دستام نشن آلوده ی خون


واسه من تنهایی سخته اما مردن خیلی آسونه بدون



+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت12:3توسط رویا | |

 

نمــــی رنجم اگر بـاور نداری عشق ناب ام را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است...!؟

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت23:29توسط رویا | |

 

دوست دارم برای تو بنویسم...

مي خوام توي نوشته هام هميشه با من باشي ...

مي خوام بهت بگم چقدر دوستت دارم ...

مي خوام بگم يه جزيره ي تک و تنهام که بدون تو دلم ميگيره

مي خوام شبها ، رو به ستاره ها با هم خاطرات شيرينمون رو بشماريم

مي خوام به قداست عشقمون کوچيک بشم

تا با تو به پرواز شاپرکهاي کنار برکه بخندم ...

مثل حس نياز توي سجاده ام

مثل روياهاي کودکي ام ...

نميدونم !

اما با همين حس شيرين کودکي مي نويسم ...

تا بدوني ...

دوستت دارم . . .

 

    

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت23:12توسط رویا | |


ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم


من مور صغيرم به سليمان چه نويسم


ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد


با اين دل تنگم به عزيزم چه نويسم



+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت12:48توسط رویا | |


صدایت می زنم در باد

من می هراسم از بادهای وحشی

شاید صدایم را به دور دست ها برند

و تو هرگز صدایم رانشنوی.....

اینبار اگر صدایم را نشنوی تا ابد تنها خواهم ماند


 


+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت15:7توسط رویا | |

 

امشب آمده ام با اشك هایم با تو سخن بگویم

 با دانه های شفاف عشق كه از اعماق جانم جاری می شوند

صفحات دفتر آشنایی ما هر روز با عطر جدیدی از عشق ورق می خورد و من مانده ام

كه آیا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم یا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترین لحظه ها را تجربه كنی

دوست دارم تو نیز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشی , مملو از عطر امید

شبها كه بی حضور تو , خاطرات مشتركمان را با دیدگانی اشكبار مرور می کنم

                         تصویر چشمانی را می بینم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند

و من برای استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشید

كاش می شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشید

مهربان یاور زندگی ام

در این شب مهتابی كه می دانم دلتنگ عطر بارانی , اشكهایم را تقدیم قلب دریاییت می كنم

اما نه

می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

           

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت22:9توسط رویا | |

من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی...

شاه بیت غزل زندگیم


+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت22:41توسط رویا | |

 

عشق را این چنین بیان کرده اند

علاقه شدید قلبی

اما من چه بگویم چه بنویسم

عشق تو برایم فقط سه کلمه نیست

عشق تو برایم یعنی زندگی

نبودنت برایم نابودی

عشق تو یعنی دیدن,بودن,ماندن,ساختن ,دوستت داشتن و به خانه ابدی رفتن

اه اشتباه است اشتباه

عشق تو معنی ندارد

عشق تو برایم تمام هستی و نیستی است هستی و نیستی را چگونه معنی کنم

زیباترینم عزیزترینم

اه خدایا این فاصله ها کی به پایان میرسد

دل من تاب و توانش را ندارد

ای خداااااااااااااااااااااااااا

دل من پرواز میخواهد

جدا از هرچه دوری تو است

اه خدایا با این دوری چه کنم

عشقم گر تو ترکم کنی ویران شوم

عشق من

پنهان کردن این حس من

هم چو مرگ بود

حسی که تمام وجودم را فرا گرفته

حس زیبای دوست داشتن, این حس را پنهان نکردم ز تو

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت21:56توسط رویا | |

 

باور کن

 ای ستاره ی درخشان شبهای تاریک تنهاییم

وقتی نیستی گویا هوا بارانی است

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت23:30توسط رویا | |

 

                                                دیرگاهی است که دل روز و شب می ترسد

 

با خودش می جنگد

 

و به تو می نگرم که دلم مدتهاست که شده حیرانت !

 

باز دل می ترسد

 

که مبادا روزی بروی از اینجا و بمانم تنها و بمیرم رسوا ! !

 

باز من می گریم که مبادا عشقم برود از یادت

 

بدهی بربادم و بمیرم در غم!

 

باز در رویایت دل من می ماند و به خود خندد که شده مجنونت

 

تا کنون قلبم را اینچنین دیوانه من ندیدم هرگز!!

 

از نگاه پاکت دل من می لرزد

 

باز هم می ترسم

 

نکند چشمانت روزگاری جز من به کسی عشق دهد! ؟

 

ای امید ماندن ، بی تو من خواهم ماند با دلی پر ماتم در پس تنهایی

 

وقت آرامش شب از خیانت لبریز از همه بی زارم و تو را می خواهم تا بمیرم از شوق

 

لحظه دیدارت

 

ای تو که آغوشت  مأ من این تنهاست

 

باز هم دریابم

 

که پرم از گریه و بغضی کهنه

 

روز و شب لبریزم

 

گرمی آغوشت برتر از یک دنیاست

 

در کنارت گویی مالکم دنیا را

 

تو بمان تا عمری من بمانم شیدا

 

و نمیرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت

 

من نخواهم هرگز که به جز چشمانت به کسی عشق دهم

 

و کسی را جز تو لایق خود دانم!

 

 من همه امیدم بسته به چشمانت تو شدی رویایم

                                                                             

                                                       تو شدی دنیایم

          

               

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت2:33توسط رویا | |

 

برای تو مینویسم

از عمق احساسم . . .

 مینویسم تا شاید بدانی که تپش قلبم در سینه . . .  به خاطر توست

برای تو مینویسم که بدانی تو بودی

آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه گزید

و از آنها گلستانی جاودانه ساخت

برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من  . . .

مثل دوری ماهی از آب است

و دوری کبوتر از آسمان

برای تو مینویسم اینک . . .

از عمق وجودم . . .

با فریادی خاموش که در لابه لای

هیاهوی عشقت گم شده است . . .

 

   

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت14:26توسط رویا | |

 

عاشقانه چشمهایم را می بندم و تو را در خیالم تصور می کنم

نمی دانی که چقدر خیال تو برایم لذت بخش است

از هر چیز در این دنیا برایم شیرین تر هستی

پس چشمهایم را میبندم و با تمام وجود

احساست می کنم.....

 

 


+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت22:3توسط رویا | |

 

همدم تنهایی

ناجی درد دلم

تو که با درد دلم همدردی

*وقت تنهایی من*

چشم خود تر کردی

از تو ممنونم

که نشانم دادی

میشود عاشق بود!

میشود هر نفس از عشق سرود

من به تو مدیونم

 

  

 

وقتی چشمات گریه میکرد،آرزوم بود که بمیرم

 

کاش بودم کنارت ای گل،تاکه دستات و بگیرم

 

تو همون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم

از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم ...    

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت22:18توسط رویا | |

         

        

 

بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمیدارد


بگذار آن باشم که در کنار تو گل می چیند


بگذار آن باشم که از ژرفای احساسات خود به او می گویی


بگذار آن باشم که رازهایت را به او می گویی


بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی


بگذار آن باشم که در شادی همراه او می خندی


بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی 

 

                                    

                  

      

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت22:10توسط رویا | |

 

 

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم

آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم

و بعد...

برای آنچه از دست رفته آه میکشیم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

برای دوست داشتن

سرمو گذاشته بودم رو شونش

آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد

بهش گفتم یه چیزی بگم؟

گفت: بگو

گفتم: دوستت دارم......

گفت: من بیشتر

 گفتم: نه من بیشتر

 گفت: اصلا دوتامون  یه اندازه

گفتم: باشه ولی....

من یه کوچولو بیشتر

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت21:48توسط رویا | |

 

 باران   را خیلی دوست دارم.

همین قدر بگویم كه ...

 وقتی باران می بارد امكان ندارد مرا زیر سقف یا هر سایه بان دیگر ببینی

باران كه می آید عاشق می شوم عاشقتر از همیشه و شروع می كنم به كوچه گردی

كوچه های غربت اگر چه عاشقانه نیست اما ترانه های من از آنجا به معراج عشق می روند

 خیلی وقت است كه باران نیامده خیلی وقت است كه از فرق سر تا عمق كفشهایم خیس نشده

 خیلی وقت است كه ترانه های بارانی نگفته ام. خیلی وقت است كه تو را ندیده ام

پاییز دیگر خواهد رسید و باز باران خواهد بارید...

 تو هم كه میایی پس دیگر هیچ چیزی برای گریه كردن كم نخواهد بود

 منتظرت می مانم تا تو بیایی و من زیر باران-خیس خیس- به تو بگویم:** دوستت دارم ** 

 

 

 

این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم.

 در خیابان    تاکسی    سر کلاس  

  در حافظه موبایلم

 درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد و در میان گریه ... 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت21:0توسط رویا | |

 

دلم مانده بود تنها
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
امیر آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم

  
 

آنقدر ستاره به گیسوانت می چسبانم
تا ستاره شناسان
کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند


 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت22:45توسط رویا | |

 

می نویسم ... نمی توانم بنویسم ... می خواهم بنویسم ... نمی توانم ...

یک کلمه به ذهنم می رسد ...

سکوت می کنم ...

" تو"

تمام شد ...

        

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت21:42توسط رویا | |